رضا قلى خان ( هدايت )

62

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ضمير جمع مخاطب بدان متصّل سازند صيغهء جمع آن حاصل كردد و آوردن باى زايد مكسور يا مضموم به لحاظ قانون معلوم بر صيغهء امر مستحسن است مكر بر آن صيغها كه به حرف بر يا در و نحوهما مصدّر باشند مانند برخيز و درآميز و همچنين زيادت آن يا در لفظ باش مستحسن نباشد بلكه محل فصاحت بود تصريف امر مخاطب معروف بيار بياريد تصريف امر مخاطب مجهول آورده بشو آورده بشويد و هركاه لفظ مى يا همى بر صيغهاى اين‌كونه امر بعد حذف يا داخل شود معنى آن را بطريق تاكيد بدوام و استمرار مقيّد سازد بنا بر اين چنين امر را امر مدامى نامند چنان كه در اين نثر كسبى مىكن تا كاهل نكردى و روزى از خدا ميدان تا كافر نشوى و كاهى معنى امر مدامى از آوردن هاى مختفى و لفظ باش در آخر صيغه واحد غايب ماضى مطلق مثبت معروف حاصل كردد چنان كه در حوزهء باش و كرده باش و مانند آن صيغهاى ماضى مطلق كه بمعانى مصادر خود واردند بعضى صيغهاى امر مخاطب معروف غير مدامى هم بمعنى مصدرى مستعمل هستند ليكن جائى به آن صيغهاى ماضى چنان كه بلفظ شست‌وشو و شوست و درود و كفت‌وشنود جائى بدون آنها چنان كه تك‌ودو و خواب و خور و كيرودار و جائى باسم مركب شده چنان كه بلفظ پابوس و پير و شكرريز و كوشمال و نيز اين نمط مركب يعنى مركب از اسم و امر مخاطب معروف جائى افادهء معنى اسم فاعل دهد مثل بدبين و جهاندار و دستكير و كرمفرما و بضرورت در چنين مركب لفظى كه مضاف اليه جزو اول يا مطلق جزو ثانى باشد اكر فاصل افتد روا دارند چنان كه در خون دل آشام و جان بناموس ده و همچنين در اين قول ظهورى كه بمدح ممدوح خود كفته نثر سطوتش زور در پنجهء شيرشكن و الفتش رم از طبع آهوربا و جائى مفيد معنى اسم مفعول بود مانند پامال و دل‌كير و كمياب و نورس و بلفظ راه نمودن و كار آزمودن كه در اصل راه‌نما و كارآزما بود الف را بعد ضمه دادن ماقبلش بواو بدل كرده نونى در آخرش زياد نمودند امّا بناى امر غايب معروف و مجهول از صيغهاى غايب و متكلّم مضارع مثبت معروف و مجهول است به داخل نمودن لفظ كو كه يا كو بعد آوردن باى زايد بر آنها تصريف امر غايب معروف كو كه بيارد كو كه بيارند كو كه بيارم كو كه بياريم تصريف امر غايب مجهول كو كه بياورده شود كو كه بياورده شوند كو كه بياورده شوم كو كه بياورده شويم در اينجا زيادت با بر علامت مجهول هم درست است و كاهى امر غايب از داخل شدن لفظ كو بر امر مخاطب حاصل شود چنان كه در اين هركه خواهد كو بياو و هركه خواهد كو برو و نيز در اين صورت بنا بر ضرورت ميان آن لفظ و صيغهء امر اكر از متعلّقش فصل افتد جايز است در اين قول سعدى ترش روى را كو بتلخى بمير ششم در بيان نهى و اين عبارت است از فعلى كه موضوع باشد براى بازداشتن كسى از كارى و آن هم باعتبار مخاطب و غايب بودن شخصى منهى بر دو نوع است و نهى غايب و صيغهاى نهى مخاطب معروف و مجهول كرفته شوند از صيغهاى امر مخاطب معروف و مجهول بآوردن ميم مفتوح بجاى باى زايد تصريف نهى مخاطب معروف ميار مياريد تصريف نهى مخاطب مجهول آورده مشو آورده مشويد و مركب از اسم و از اين فعل معروف نيز جائى افادهء معنى اسم فاعل دهد مثل خدا مترس و سخن مشنو هيچ مدان و هيچ ميرز بمعنى از خدا نترسنده و سخن نشنونده و هيچ نداننده و به هيچ چيز نيرزنده قتيل كفته مىكشيش اكر كسى دل بوفا دهد ترا * يار خدا مترس من رحم خدا دهد ترا و جائى مفيد معنى اسم مفعول بود مانند كس مخوان و كس مخر و كس مكو و كس مياب بمعنى نخواندهء كس و نخريدهء كس و نكفته كس و نيافته كس جامى فرمايد جامى كشيده دار زبان را كه راز عشق * سرّيست كس مكو و حديثى است كس مخوان اما صيغهاى نهى غايب معروف و مجهول حاصل كردند از صيغهاى امر غايب معروف و مجهول به داخل نمودن نون نهى بجاى ياى زايد تصريف نهى غايب معروف كو كه نياورد كو كه نيارند كو كه نيارم كو كه نياريم تصريف نهى غايب مجهول كو كه نياورده شود كو كه نياورده شوند كو كه نياورده شوم كو كه نياورده شويم و كاهى بر نهى مخاطب هم لفظ كو داخل كشته آن را نهى غايب كرداند چنان كه در اين قول دانش ابر كر در وادى ليلى نبارد كومبار * دامن صحرا هنوز از كريهء مجنون تر است و هر فعلى لازم كه بر فاعل تمام نشده بفعل تام ناميده شود مثل آمده و آيد و خواهد آمد